Thursday, February 07, 2002

● وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانكه بايدند
نه بايدها...

مثل هميشه آخر حر�م
و حر� آخرم را
با بغض ميخورم
عمري است
لبخندهاي لاغر خود را
در دل ذخيره ميكنم :
باشد براي روز مبادا!

اما
در ص�حه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هرچه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه �ردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما كسي چه ميداند؟
شايد
امروز نيز روز مبادا
باشد!

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانكه بايدند
نه بايدها...
هر روز بي تو
روز مباداست !"

قيصر امين پور


● خيلی درده، خيلی غمه، خدا هنوز ÙŠÚ© نماينده روی زمين داره، هنوز ÙŠÚ© عالم هست Ú©Ù‡ ما بريم ازش سوال کنيم Ùˆ جواب يقينی بگيريم، هنوز ÙŠÚ© کريم هست Ú©Ù‡ بريم در خونه Ø´ Ùˆ بدون Ø´Ú© دست پر برگرديم، اما ماها قاطی کرديم، داريم گيج Ù…ÛŒ زنيم، برامون شده اÙ�سانه، تاريخ! همه يادمون رÙ�ته، انگار نه انگار پسر رسول خدا، جانشين اميرالمومنين بين ما هاست، به طور " Ù�يزيکی" بين ماهاست! قاطی کرديم! جهل مرکب!



........................................................................................

Wednesday, February 06, 2002

● سلام
در راستای اينکه ما ديروز اعلام کرديم �يلم سينمايی نمی بينيم، امروز ر�تيم �يلم موج مرده رو ديديم، بنده عليرغم اينکه دوباره اعلام می کنم هيچی از سينما سرم نمی شه، اما خيلی با اين �يلم ابراهيم خان حاتمی کيا حال نکردم. من احساس می کنم اين �يلم نه کاملا، يک اثر حادثه ای مثل آژانس شيشه ای شده، و نه تونسته مثل روبان قرمز با زبان نمادين حر�ش رو بزنه، بلکه مخلوطی شده از اين دو نوع برخورد. از صحنه های اکشنی مثل تسخير قرارگاه توسط سردار راشد گر�ته، تا حر�های سمبليک پيچيده ای مثل نخوردن آب پرتقال نص�ه، تو �يلم با هم قاطی شدن. هر چند که انگار بيشتر هد� روی بعد نمادين قضيه س، اما ناکجاآباد روبان قرمز کجا و قرار گاه دريايی سپاه و ناو وينسس و پرچم امارات متحده عربی کجا؟!
دلم می خواست در مورد �يلم بازجويی متهمين قتلهای زنجيره ای هم که اين روزا حسابی مشهور شده، يه حر�ايی بزنم، اما چون حر�ام خيلی زياده، نمی زنم! �قط اينو بگم که آش انقدر شور بود که رئيسم سر کار بهم گ�ت "انگار اين �يلم روی تو بيشتر از همه تاثير گذاشته؟!"



........................................................................................

Tuesday, February 05, 2002

● الان Ù�يلم Monsters, Inc. رو ديدم! نگين ديگه قديمی شده، واسه من Ú©Ù‡ نمی دونم آلن دولن، کمدين بوده يا گانگستر، اين ÙŠÚ© واقعه تاريخی قابل ثبت در وبلاگه!
ذاتا با �يلم ديدن ميانه خوبی ندارم، اما اين کارتون والت ديزنی رو که ديدم، کلی حال کردم! روح من خيلی لطي�ه! باور کنين! (-;


........................................................................................

Monday, February 04, 2002

● سلام
مشکلات روان شناختی من!
الان که يه مرور کلي رو لاگهايي که نوشتم، مي کنم، مي بينم اکثرش، شايد همه اش، يه جورايي شکايت و آه و ناله س!
مي دونم! خيلي بده! حتي خودمم خوشم نمياد اين چيزا رو بخونم. واقعا هيچ وقت تو زندگيم انقدر نااميد نبودم، اگرم بودم انقدر طولاني مدت نبودم. شايد مال اينه که ديگه از بچگي گذشتم و جوان شدم، مي گن بچه کسيه که در آينده زندگي مي کنه، جوان در حال و پير در گذشته. ديگه دوره اي که بخوام به اميد آينده زندگي کنم، گذشته! بايد با هر چی که حالا دارم، زندگی کنم.
از اميرالمومنين روايت شده که "من طلب شيئا، ناله او بعضه" يعني هرکس چيزي را بخواهد به آن يا قسمتي از آن مي رسد! عجيبه! يه جورايي تو زندگيم که نگاه مي کنم، مي بينم به هر چي که مي خواستم، رسيدم، اما نه به کاملش، به قسمتيش! به يه چيز perfect نرسيدم! وقتي بچه بودم، �وتبالم خوب نبود، خيلي سعي کردم، خيلي بازي کردم، بازيم خوب شد، اما هيچ وقت top نشدم!
دبيرستان که بودم، گ�تم درس بخونم برم المپياد، با هام مصاحبه کنن، از سربازي معا�م کنن، بهم پذيرش بدن، خوندم، ر�تم تو اردوی 40 ن�ره، اما تو تيم انتخاب نشدم!
گ�تم جهنم، مي ذارم پشتش خر مي زنم واسه کنکور، تا جزء 10 ن�ر بشم، عکسمو بندازن تو روزنامه، گذاشتم پشتش، خر زدم، حتي جزء 20 ن�ر اول شدم، اما بازم اوني که مي خواستم، نشد!
اين سير همينجوري تا حالا ادامه داشته، سعي مي کنم مومن باشم، اما کامل نمي شه، سعي مي کنم تو زمينه کاريم، آدم کاردرستي باشم، اما صددرصد نمي شه!...
شايد از قضای روزگار، تنها چيزی که توش خيلی بيشتر از اونی که انتظار داشتم مو�ق شدم، چيزيه که اصلا دنبال مو�قيت توش نبودم! بيخيال!
نمي دونم چرا دارم اين حر�هايي رو که براي خودم، شديدا خصوصي محسوب مي شه، اينجا مي زنم، شايد چون ايمان دارم که اوضاع تا آخر "چنين نيز هم نخواهد ماند"، چون می دونم بالاخره يه روزی خودم اين نوشته رو می خونم و بهش می خندم!
اين نوشته هم، آه و ناله شد! از دست اين سينه تنگ!


........................................................................................

[Powered by Blogger]
&Thanks to HODER!

کنتور